استوبوس

امروز باز بعد از مدتها استوبوس سوار شدم . خیلی آرزو داشتم سوار این قول بزرگ بشم . اما باز هم وقتی راه افتاد از صدای قرشش ترسیدم.

توی استوبوس یه خانومه بالا سرمون واستاده بود که رژ زده بود و من به مامان گفتم :

مامان خاله لب خوشگل داره ، من لب خوشگل ندارم!!!

مامان من خوشگل نیستم

اما خاله گفت تو خخیلی از من خوشگل تریخجالت

 

وقتی هم که پیاده شدیم باز میخواستم استوبوس سوار شم.اما مامانی منو مثل همیشه به زور برد خونه

/ 3 نظر / 38 بازدید
نی نی

میشه من هم دختر خوبی باشم ، پسر خوبی هم باشم ؟[خنده]

عسل

سلام.خیلی وقت بود ندیده بودمت.دوست داشتم خبری ازت داشته باشم.نه من همه مون! یه روز خیلی اتفاقی داشتم گوگل گردی میکردم اومدم تو یه صفحه و دیدمت.شاخام در اومد.باورم نمیشد اونی که اینهمه سراغش رو میگیریم و نگرانشیم و.. همینجا باشه در همسایگی ما!! برات همونجا یه کامنت گذاشتم ولی گویا ندیدی شایدم ترجیح دادی به روی خودت نیاری!دوباره چند روز پیش بازم تو یه سرچ دیدمت..دلم نیومد باز خودمو بزنم به اون راه و چیزی نگم! همه ی ما خوشحال شدیم وقتی خبر بارداریت رو شنیدیم..برات ارزو کردیم با خوشحالیت کلی ذوق زده شدیم ولی نمیدونم چی فک میکردی که دقیقا از همون روزا فرار رو بر قرار ترجیح دادی..یادت هست کی رو میگم؟دقیقا همون روزی که فهمیدی بارداریو دقیقا از همون روز یه کاربری دیگه ساختی و کل گذشته ی غمناکت! رو سپردی به درو دیوار کلوب انرژِی اونم از نوع مثبت! نیومدنت ازار دهنده نیست مثل خیلی کلوبا که ما هم عضویم ولی نمیریم..اونجاها کسی نگران ما نیست کسی زیاد در جریان ارزوها!! ی ما نیست..ما هم کسی رو به بازی نگرفتیم که کلوب غمکده مون رو بسپریم به دست کسی و بعد خودمون یه عضو فعال باشیم در همون نزدیکی اونم در حد تیم ملی!! از اینکه

m

سلام وبلاگت قشنگه منتظرحضورگرمت هستم....................[گل]