خداشی بکشیم

این روزا که گذشت اینقد دختر خوبی بودم ، گاهی هم پسر خوبی بودم اما این مامانه نمیاد بلاگم رو بنویسه ،منتظره غذا بخورم بزرگ شم برم مدرسه و خودم بیام بنویسم.

اول مهر شد و دوباره رفتم مهدتودک . اول منو گذاشتن کلاس زیر 3 سال اما مامانم اصرار داشت که چون از اونا جلو هستم با اینکه هنوز 2سال و نیمه هستم برم کلاس بزرگترا.

آخه من عددا رو تا 20 میشمرم و رنگا و بیشتر میوه ها رو به انگلیسی بلدم . خوب حیف میشم.

تو مدتودکمون بچه زیاده و من با امیرحسین و مهمد مهدی و ایرج بازی میکنم . اینا هم منو زیاد میزنن ها آخه من چوچولو هستم.

مامان میگه برو با بقیه بازی کن اما من نمیخوام آخه آریا و اشا و ... همش دارن تلویزیون میبینن .

مامان میگه تو مهدتون دختر ندارین تو باهاشون بازی کنی؟ چــــــرا داریم اما من پسرم باید با پسرا بازی کنم . دخترا همش با من قهرن . نمیدونم چرا با من دوست نمیشن!!!

مامان میگه اینقد شیطونی نکن برو بشین نقاشی بکش . اما من دوست ندارم خداشی کنم . خودش بره خداشی کنه !!!

/ 1 نظر / 29 بازدید