این روزا که گذشت اینقد دختر خوبی بودم ، گاهی هم پسر خوبی بودم اما این مامانه نمیاد بلاگم رو بنویسه ،منتظره غذا بخورم بزرگ شم برم مدرسه و خودم بیام بنویسم.

اول مهر شد و دوباره رفتم مهدتودک . اول منو گذاشتن کلاس زیر 3 سال اما مامانم اصرار داشت که چون از اونا جلو هستم با اینکه هنوز 2سال و نیمه هستم برم کلاس بزرگترا.

آخه من عددا رو تا 20 میشمرم و رنگا و بیشتر میوه ها رو به انگلیسی بلدم . خوب حیف میشم.

تو مدتودکمون بچه زیاده و من با امیرحسین و مهمد مهدی و ایرج بازی میکنم . اینا هم منو زیاد میزنن ها آخه من چوچولو هستم.

مامان میگه برو با بقیه بازی کن اما من نمیخوام آخه آریا و اشا و ... همش دارن تلویزیون میبینن .

مامان میگه تو مهدتون دختر ندارین تو باهاشون بازی کنی؟ چــــــرا داریم اما من پسرم باید با پسرا بازی کنم . دخترا همش با من قهرن . نمیدونم چرا با من دوست نمیشن!!!

مامان میگه اینقد شیطونی نکن برو بشین نقاشی بکش . اما من دوست ندارم خداشی کنم . خودش بره خداشی کنه !!!



تاريخ : ۱۳٩٢/۸/٦ | ۳:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : دیناز جوانمردی | نظرات ()
تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۳ | ٢:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : دیناز جوانمردی | نظرات ()

امروز باز بعد از مدتها استوبوس سوار شدم . خیلی آرزو داشتم سوار این قول بزرگ بشم . اما باز هم وقتی راه افتاد از صدای قرشش ترسیدم.

توی استوبوس یه خانومه بالا سرمون واستاده بود که رژ زده بود و من به مامان گفتم :

مامان خاله لب خوشگل داره ، من لب خوشگل ندارم!!!

مامان من خوشگل نیستم

اما خاله گفت تو خخیلی از من خوشگل تریخجالت

 

وقتی هم که پیاده شدیم باز میخواستم استوبوس سوار شم.اما مامانی منو مثل همیشه به زور برد خونه



تاريخ : ۱۳٩٢/۳/٢٠ | ۱:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : دیناز جوانمردی | نظرات ()

چند روز پیش مامان ازم پرسید نی نی خاله دختره یا پسر؟

منم گفتم پسر.

بعد گفتم مامان من خواهر میخوام .(مامان نمیدونه اینو کی به من یاد داده . منم بهش نمیگم)

مامان هم گفت باشه برات یه نی نی دختر میارم .

من گفتم نه نی نی پسر بیار . نی نی پسره . من پسر خوبی ام!!!

حالا مامان هی میگه عزیزم تو دختری. منم میگم من دخترم . من پسر خوبی هستم .

خوب چی میشه من دختر باشم ،پسر خوبی هم باششم؟؟؟



تاريخ : ۱۳٩٢/٢/۳۱ | ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : دیناز جوانمردی | نظرات ()

وقتی پیشی میبینم میگم پیشی کجا میری بیا بقلم .

البته من بیشتر به پیشی و به مامان میگم بیا بقلم چون جفتشون رو خیلی دوست دارم.

مدام به مامان میگم تو عزیز دلمی . منم عزیز دل بابااَم

اگه مامان بگه تو عشق منی میگم نه من عشق بابااَم .

البته خودم خوب میدونم که عشق بزرگ مامان خود خود خودم هستم .

 

گاهی میگم مامان بیا بقلم . بیا بخواب رو پام ووقتی مامان سرش رو ررو پام میزاره میگم مامان بزگه/

من خیلی این روزا راجه به اندازه ها صحبت میکنم .

 

شکلای دایره . مثلث و مربع رو میشناسم و حتی سعی میکنم بکشم .

مامانو هم یه گردالی میکشم وتوشو چند تا نقته میزارم.

واژه نامه :

پاتم .....پام

پتوشم ........پتوم

غذا دهن من بکن .

آبگوشت من بریز

لَباسِ من بتوشم .

....

دیگه تقریبا همه چی رو درست میگم . گاهی هم اصتلاحاتی دارم که مامان یادش رفته



تاريخ : ۱۳٩٢/٢/۱٠ | ۱:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : دیناز جوانمردی | نظرات ()

جشن تولد من در روزهای 15 و 16 فروردین ماه برگزار شد . یکی برای دوستای مامان و بابا و یکی برای خانواده ها . آخه خونمون کوچیکه و نمیخواستیم شلوغ بازی باشه .

اینم متن کارت دعوت :

بهار و فصل گلها .... دوساله شد دیانا

دختر ناز کوچک .... امسال شده کفشدوزک

این کفشدوزک زیبا ...میخواد که تو بیایی ... به جشن کفشدوزک ها

بالباسای قرمز و مشکی بایید



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٢/۱/۱٦ | ٢:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : دیناز جوانمردی | نظرات ()

دوناغ = چراغ

شیشه پر از شیر =آبیشیشه



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/۱۸ | ٤:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : دیناز جوانمردی | نظرات ()
تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/۱۸ | ۳:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : دیناز جوانمردی | نظرات ()
تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/٢٧ | ۱:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : دیناز جوانمردی | نظرات ()

امشب بیرون بودیم و مامان ستاره ها رو نشونم داد . قبلا هم نشون داده بود اما توجه نکرده بودم .

شایدم چون امشب صاف بود و ستاره زیاد خیلی ذوق زده شدم ، اما هرچی تلاش کردم نتونستم از باغ آسمون ستاره بچینم .

1000 بار هم به مامان گفتمم مامان دست نمیرسه ، دست ستاره نمیرسه . ستاره برو . ستاره بیا . ستاره میخوام . مامان بالا . مامان بَخَل . 



تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۱٩ | ٥:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : دیناز جوانمردی | نظرات ()

جدیدا به عروسکام علاقه مند شدم . اونا رو میخوابونم و غذا میدم و باهاشون حسابی دویتم . البته دو ماهی میشه که به خرسای مامان سلام میگم 

-سلام

-خوبی

-چه خبر؟

اما این روزا عروسکا رو با خودم بیرون میبرم و موهاشونو شونه میکنم و رو پا میخوابنمشون و براشون لالایی میخونم:

آلا لا لا لا 

خلاصه که حسابی شیرینم و شیرین زبون . تازه کلی هم عشوه بلدم بیام



تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۱ | ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : دیناز جوانمردی | نظرات ()

تا امروز این شعرا رو بلدم . البته هر موقع بخوام بعضی کلمه هاشو نمیگم و بعضی ها رو ترکیب میکنم و یه جا میگم . مهم اینه که مامان و بابا باید بشینن و من یه شعر رو 10 بار پشت سرهم بخونم و اونا برام ذوق کنن و هورا کنن و دست بزنن وگرنه بهشون تذکر میدم.

اشم وهو وهیشتم (اوستا)

اتل متل آلوچه،سرده هوای کوچه ، برف اومده فراوون ، سوغاتی زمستون . برفای دونه دونه ،توی حیاط خونه ،میرقصن و میخونن ،امروز عروسیمونه. هورااااا

پاییزه و پاییزه ،برگ دیرخت میریزه ، هوا شده کمی سرد ، روی زمین پر از برگ ، دسته دسته کلاغا ، میرن به سوی باغا ، همه میگن یک صدا قار قار قار قار . هوراااااااااااا

آلالالالالالالا ... لالایی که باهاش عروسکامو میخوابونم

میرقصه گل میرقصه ، سرو کُپُل میرقصه ، دیانا خانوم میرقصه ،خوشگل خانوم میرقصه (همراه با رقص مخصوص خودم و بپر بپر روی مبل )

توپ سفیدم قشنگی و نازی حالا من میخوام برم بازی. هوراااااااااااااااا

کلاه قرمزم کو ،همون که مادرم بافت



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/٢٥ | ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : دیناز جوانمردی | نظرات ()

این روزا یاد گرفتم که بگم مال منه!!!

تا حالا هرکی به چیزام دست میزد عصبانی میشدم یا ناراحت میشدم . اما الان میرم بهش میگم مال منه ، بده .

خوب این یه وقتایی باعث دردسر میشه ، اطرافیان واسه اینکه من هی بگم مال منه ،عروسک منه ، جوراب منه ... چیزامو ورمیدارن.

ااا نکن ، بلاگ منه



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/٥ | ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : دیناز جوانمردی | نظرات ()

تو این سن من همه واژه ها رو تکرار میکنم . جمله میگم و همش در حال کشف دنیای اطرافم هستم . مدام میپرسم این چیه ؟

خوب هنوز واژه ها رو خیلی درست نمیگم اما اینم لطف و نمک خاصی  داره.

حَدَدون .............. حلزون

بیا

بریم

پاشو

می می

دی اَخت.........درخت

هِشت .......هِمُشت (پاشو تو زبون زرتشتی)

زدوشت...... زرتشت

دَویدم

میداد.....مِداد

کیتاب ........کتاب

پَتوش .......پتو

بالوش.........بالش

داشِن.........کاپشن 

سَر..............کلاه

دُل.............گل

دَش................کفش

ماز..................مو

نخ............نخ دندان

دَدون..............دندان

چش.............چشم

دوش...............گوش

پا

دست

پیله............پله

پوپ یا پوت ...........توپ

عَسَ.........عسل اسم عروسکش

پیشی............گربه و هر حیوون دوست داشتنی

هاپو

خِس .......خرس

بیشین.............بشین

چای

شولات یا کولات..............شوکولات

میخوام

نَخوام ........نمیخوام

شَوال........شلوار

تی تیش.........لباس و بلوز

قیمِز ...........رنگ قرمز

سَز..........سبز

زَد.......زرد

سی آ.......سیاه

آبی

آسون........آسمون

اَب.....ابر

باابااَک............بادبادک

دَآ.........دریا

جوآب .........جوراب

پوپو......پولو

گوشت

آبوشت ........آبگوشت 

شیر

پَنی......پنیر

مومن.............نون

بابا-بابایی

مامان -مامانی-مامان دون

دایی

خاله

مَس.......مِمَس(مادربزرگ)

هوشتا............هوشمند 

آدَش.............آرش

عمو زندیرباف -بَله-زندیرمنوبافتی؟بله-پوشت انداخی - بله-باباچی چی . به به

اَتَ-مَتَ -توتو...........اتل متل توتوله

تاب تاب عباسی . خودا اباسی

اشیم وُاو ویشتم استی اوشتا.اَمایی اَشایی-اَشم



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۳ | ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : دیناز جوانمردی | نظرات ()

این مامان تنبل که نمیاد بلاگ منو به روز کنه و بگه چه خانومی شدم دیگه...

این روزا دیگه تقریبا همه چی رو میگم ، مدام هم درحال پرسیدن سوال این چیه هستم . خوب مامان باید امتحان بده ببینم بلده یا نه.بعد که مثلا میگه ستاره ، میگم ستاره؟

شعر های تاب تاب عباسی ، دویدم و دویدم ،توپ سفیدم و اشم وهو رو وقتی مامان میخونه همراهی میکنم .البته اولاشونو بلدم.

این روزا تو کارای خونه حسابی کمک میکنم . همه چیزو میبرم میندازم تو ظرفشویی تا خونه تمیز باشه . اسباب بازی هامو جمع میکنم و جوراب مامان و بابا رو هم وقتی از سر کار بر می گردن میبرم میندازم تو سبد.

درها رو هم هی باز و بسته میکنم و مامان مجبوره در خونه رو قفل کنه تا یهو فراری نشم . منم بهش میگم مامان در وا نمیشه!!!



تاريخ : ۱۳٩۱/٩/۳٠ | ۱:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : دیناز جوانمردی | نظرات ()

تو این مدتی که اینترنت نداشتم اونشد بزرگ شدم که نگووووووو.

دیگه جمله های دوکلمه ای میگم و تقریبا هر کلمه ای رو میگم .

جیش رو هم میگم اما پروسه ترک پوشک هنوز شروع نشده.

مامانی خیلی بهم افتخار میکنه ، آخه هر جا میرم همه عاشقم میشن . تو مهمونی همککار مامانم تا خانوم مدیر اومد پریدم جولوش و گفتم سلام و دستمو دراز کردم ، مامانم هم سورپرایز شد.

این روزا عاشق اینم که همه چی رو رو پام بخوابونم . مامانم روهم میخوابونم (سرشو)رو پام و پیش پیش میکنم و هی بوسش میکنم و آروم میزنم رو پشتش و هی میگم بخواب بخواب.

مربیای مهد هم خیلی دوستم دارن و میگن مهربونم و شادم و اجتماعی هستم و مامان و بابا خیلی بهم افتخار میکنن.

بس که مهربونم همش دارم همه چیزو بوس و ناز میکنم و از مامان میخوام بقلم کنه تا قاب عکسا رو بوس کنم . دیروز یه قابمون شکست و من حتی تو خواب هم از فکرش در نمی اومدم . امروز مامان باید درستش کنه تا خیلی غصه نخوردم.

اشم وهو رو هم بلدم البته باید کلمه به کلمه مامان بگه تا من بگم

دو تا عکس هم در ادامه مطلب میزارم ببینین منو.



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۱/٩/٦ | ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : دیناز جوانمردی | نظرات ()

منو جدیدا دیدین؟ کلی بزرگ شدم و خانوم شدم و اینا



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۱/٥/۱٧ | ٤:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : دیناز جوانمردی | نظرات ()

هفته ای که گذشت هفته شلوغی بود برام .

خاله اومده بود ، عمه ها اومده بودن با بچه هاشون ، مادربزرگ  تهرونی و بابا بزرگ .

من هر روز شیرین تر و خوردنی تر از دیروز ، همش در حال رقص و شیرین کاری هستم .

وقتی دالی بازی میکنم ،وقتی تلفن رو بین سرم و کتفم نگه میدارم (مثل مامان) و راه میرم و به زبون فضایی و با کلی احساس حرف میزنم ،وقتی دست میزنم و میرقصم و حواسم هست که همه بهم توجه کنن . وقتی بهم میگن غذا داغه ومن فوتش میکنم . وقتی میگن قابلمه داغه و من یه فوت هوایی میکنم و منتظر میشم بگن یخ شد تا نزدیک بشم و ...

آخ که چه روزای قشنگی داره میگذره . خدایا شکرت



تاريخ : ۱۳٩۱/٥/۱٥ | ٤:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : دیناز جوانمردی | نظرات ()

بعد چند روز تب و بی اشتهایی و بی اعصابی دوتا دندون آسیاب در آوردم .

حدودا 1 هفته است که اصلا غذا نمیخورم ، خوب ترجی  میدم از داخل کابینت نبات بردارم و بخورم و امان از دست مامان که کشف کرد و جای نبات رو عوض کرد .

امشب مامان میخواست بهم سوپ بده که من از دستش در رفتم و مامان که دید دلم نمیخواد کاسه سوپمو گذاشت کنار ... اما من شیطون رفته بودم برای سوپم نون آورده بودم . مامان دیدی وقتی تو سوپم نون ریختی چه خوب خوردم.



تاريخ : ۱۳٩۱/٥/۳ | ٢:٥٦ ‎ق.ظ | نویسنده : دیناز جوانمردی | نظرات ()

امروز 26 تیرماه و من این کلمه ها رو بلدم :

بابا ، به به ، ماما، نه ، هان ، شیشه،پیششی=گربه و کبوتر، شپش =چشم ، ابـــــــــــــــس و پت =اسب و پیتیکو،سه ، دَش = کفش ، دَ = دالی ، دای، عمه،آب=بطری آب ، هــــــاب = آب خوردن،سرسبز.جیش=جیش

3/5/91

دست-پا که گاهی تا یا پایا هم میگم - آآآآآآآآآآآآ یعنی آرش اسم بابام- عباسی = تاب تاب عباسی - جوجو = پرنده -

 

7/5/91

پرهمراه با بال زدن = پروانه - نون - نی نی - موشه = مورچه -ماآنی =مامان. جش همراه با فرو کردن انگشت در چشم مامان = چشم

22/05/91

چَش=چشم ،مِسی=مرسی،هِمشت=پاشو؛بَ=بله،جی جی =صدای پرنده ها،بـــَ بَ=صدای بَیَیی و گاو و خر و بز و گوسفند

 

27/05/91

چوش=گوش.آاَش=آرش.بَ بَ=بله . جوجه.چی چی= چی چی آورده

ادامه دارد



تاريخ : ۱۳٩۱/٤/٢٦ | ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : دیناز جوانمردی | نظرات ()

امروز من قشنگترین هدیه دنیا رو به مامانم دادم و با تاخیر بلاخره چند قدم به تنهایی راه رفتم.

البته از دست این مامان تا شب هی مجبورم میکرد راه برم و احتمالا از این به بعد دست از سرم برنمیداره .

خوب فکر نکنین تنبلم ها ؛ من چند ماهی میشه که با کمک مبل و اینا راه میرم و حتی پله ها رو هم با کمک نرده بالا و پایین میرم ،خوب دلم میخواست مامان و بابا منو تاتی کنن اما فکر کنم سوتی دادم و لو رفتم و بایددیگه خودم راه برم.



تاريخ : ۱۳٩۱/٢/۱٥ | ۱:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : دیناز جوانمردی | نظرات ()

خوب دیگه هیچی ، دندون هفتم...دندون پایین و سمت چپم هم داره در میاد

بعد از کلی آبله مرغون و سرماخوردگی و اینا .



تاريخ : ۱۳٩۱/٢/۸ | ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ | نویسنده : دیناز جوانمردی | نظرات ()

این هم از کادوی دختر عمه عزیزم که واسه تولدم اومده بودن یزد خونمون :

                           من و مامان آبله مرغون گرفتیم.

از توصیه های عطاری که به مامان شده خوردن مایعات با طبع خنک مثل گل خباسی .خاکشیر ،کاسنی و ... قرار دادن محلول جوش شیرین روی جوشهاو ...

ما که از هیدروکسیزین و پماد کالامین دی استفاده میکنیم .

اما همه به ما میگن آبگوشت خروس محلی بخوریم ؛«مرغ چه ربطی داره به خروس!!!؟»

یه چیزی بگم من دختر خیلی خوبی هستم و اصلا جوشای خودمو نمیکنم تا جاش نمونه.اما همه جوشای مامان رو میکنم ،ما اینیم دیگه



تاريخ : ۱۳٩۱/۱/٢٦ | ٢:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : دیناز جوانمردی | نظرات ()

مامان کی وقت میکنی بیای راجع به تولدم بنویسی؟



تاريخ : ۱۳٩۱/۱/۱٥ | ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : دیناز جوانمردی | نظرات ()

چند روزه که این مامان ما تعطیل شده و از صبح منو میبره خرید و ظهر که میاد هم هی قر میزنه که تو چرا نمیخوابی ، فکر نکنین که من کوتاه میاما ،عمرا... میچسبم بهش مثل آدامسی که لای موهاتون گیر کرده باشه و میگم بقلم کنه و از اینکه اون بالا هستم کلی لذت میبرم . آخه میدونین مگه من چقد وقت دارم که از این بالا به دنیا نگاه کنم . خوب چه اشکال داره که خونه همریخته باشه و ناهار آماده نباشه ؟؟؟

راستی چند تا عکس میزارم ببینین چه خانومی شدم:

برین به ادامه مطلب



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/۱٢/٢۸ | ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : دیناز جوانمردی | نظرات ()

نمیدونم گفته بودم یا نه اما من عاشق تلفون و موبایل و از این حرفام و خوب اولا بیشتر به خوردنشون علاقه داشتم اما الان میزارمشون پشت سرم و میگم دددددددددددددددد ددددددددددد.

امروز عمه زنگ زده بود تا برای سدره پوشی پسرش دعوتمون کنه و من رفتم گوشیو برداشتم و گفتم اَ دَ... اینکه میدونم باید تلفن وقتی زنگ میزنه جواب بدیم خیلی برای مامان و بابا شیرین بود.

راستی سرعت دندون درآوردن رو دارین 5 تا دندون دارم الان . به ترتیب در اومدن :

           دندون نیش سمت چپ-دندون وسط پایین چپ-دندون پایین راست-دندون نیش راست و وسط چپ تقریبا هم زمان

راستی اینم گفه بودم که  تهنایی وایمیستم؟ دعا کنین تا تولدم راه برم تهنایی.

ساعت رو دارین ؟ مامانه بعد از خوابوندن من به عشق اینترنت نصف شبی پا شده!!!



تاريخ : ۱۳٩٠/۱٢/٢٢ | ٢:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : دیناز جوانمردی | نظرات ()

دیشب رفتم عروسی و کلی آدمای عجیب و سر و صداهای زیاد خیلی آزارم داد و منم به مامانم چسبیدم و این آدمای زیادی مهربون به زور هی میخواستن بقلم کنن .آخ که چقد گریه کردم از دستشون.

اما اونجا نی نی های خیلی ناز هم بودن که خوب منم با جیغ میگفتم نی نی نی نی نی و اونا گریه میکردن و مامانشون از پیشم میبردنشون . من ترس دارم؟!!!

سر شام هم برعکس خونه که هیچی نمیخورم کلی غذا های مفید خوردم که البته خیلی خوشمزه تر از غذاهای بی نمک مامانم بود ...

راستی امروز چهارمین دندون من هم کشف شد . دندون وسط بالا سمت چپ.



تاريخ : ۱۳٩٠/۱٢/۱۳ | ٦:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : دیناز جوانمردی | نظرات ()

یه مامان دارم که به اسکروچیتش افتخار میکنه و اما گاهی کمی از دستش میچکه که اگه غیر مفید باشه خیلی از دست خودش شاکی میشه ،نمونش این واکر منه که چند وقت پیش شاهد بودین که با پا بلندش کرده بودم .

هر وقت میخواستم باهاش راه برم نه که سبک بود چپه میشد و مامان کلی غصه 60 هزارتومن بی زبون رو میخورد.

اما چند روزه که به راحتی هولش میدم و راه میرم ،آخر نمکم و هی مامان و بابا قربونم میرن و بر میگردن.

راستی مامان در جریان خانه نه تکانی از بالای اوپن خودش رو سقوط کرد پایین و با شانسی که آورد اتفاق بدی براش نیفتاد و میگه لابد من پارتیش شدم . به هر حال کمی چللاق شده و به سختی منو همل و نقل میکنه .

راستی سومین دندونم هم کنار دندون پایینیه در اومد و دیگه مامان عمرا غذای له به من بده . یه پارچه میندازه جولوم و یه پیشدستی غذا و قاشق و اینا ... منم یه مقدار غذا به خودش میدمم و بقیه رو به پارچه . اگه ماکارونی باشه دو سه تاشو میخورم .

اگه مامان عکس بگیره ماکارانی خوردنم خیلی قشنگه . سرشو میگیرم و میمکمش . گاهی باز دومشو میگیرم و از دهنم میکشمش بیرون . خیلی بامزست



تاريخ : ۱۳٩٠/۱٢/٥ | ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : دیناز جوانمردی | نظرات ()

جشن سپندارمزدگان به مامانم که عاشقمه و به خودم که گل دخملم مبارک . الان که دندون دومم رو هم در آوردم . دندون جولوی پایین هدیش میدم به خودم و خوشخبریشو به مامانم.

، مامانم که فکر میکنه خیلی بزرگ شدم همش داره نه و بله رو یادم میده . آه که چه قد این معلم بازیش .........

منم چه کسی ، هی سرش گول میمالم و بلایی سرش میارم که خسته بشه و بگه بی خیال . مثلا بعد از دو ساعت که یه توپ جولوم میزاره و میگه بله و یه قیچی میاره و میگه نه و وقتی میخوام قیچی رو بردارم از جولوم بر میداره و میگه نه ،منم میگم نع. مامان خوشحال که یاد گرفتم و ناقافل به میز تلویزیون حمله میکنم ، حالا هی بشینه و بگه نه ،نه ،نـــــــــــــــــــــه ... بعد که میاد منو بگیره میخندم و فرار میکنم .

حوب ما اینیم .

راستی این روزا دیگه میتونم کمی غذا رو با قاشق بردارم اما چون خیلی مهربونم اصلا دلم نمیخواد خودم بخورم و هرکی میاد بهم غذا بده قاشق رو ازش میگیرم و غذا رو به خودش میدم ،جرات داره نخوره!!!زبان



تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/٢٩ | ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : دیناز جوانمردی | نظرات ()

خدایا سپاسگذارم که بلاخره بعد از 10 ماه تمام به من دندان دادی که مطمئن بشم که بهم نون هم میدی .

اولین دندون من دندون جولوی بالا سمت چپه که احتمالا چند روز پیش در اومده و امروز کشف شد . خیلی هم در نیومده بود . مامان که حس میکنه دیروز هم رو قاشق حیش کرده .

ببینین چه دخمل گلی هستم که گاز نگرفتم!!!

میدونین همه عاشقم هستن ، بس که شیرین و دوست داشتنی هستم و به روی همه میخندم . چند تا نی نی مثل من دیدین؟؟؟؟

چند روز پیش به زور دستم رو تو ظرف غذا کردم و بعد به مامان غذا دادم . مامان کشفش شد که وقتی اون به من غذا میده منم دلم میخواد به اون غذا بدم . حالا هر وقت من غذا میخورم یه قاشق مامان به من غذا میده و یه قاشق من به مامان قاشق خالی میدم خوب آخه هنوز خیلی کنترل ندارم و قاشقم خالی از آب در میاد .

یه توانایی که خیلی وقته دارم و هنوز نوشته نشده اینه که میتونم تیکه های سیب زمینی سرخ شده رو از بشقاب بردارم و بخورم . خیلی هم میدوستمش .

به مامانم بگین وجدان درد بگیره و بیشتر بلاگم رو آپدیت کنه.

دو تا عکس جدید از نی نی دیانا که خیلی خانوم شده :



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/۱٥ | ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : دیناز جوانمردی | نظرات ()